محل تبلیغات شما
گذشته، چون تصویری مبهم در پس پرده چشمانم در حال نمایش است. صداها گنگ، تصاویر سرد با یک تم غمگین. راستی چرا اینگونه شد؟ کجای راه را اشتباه آمدیم؟ مگر دوست داشتنم کم بود؟ ناشکر بودم؟ قدر این احساس لطیف را ندانستم؟ عاشقی اذیتم میکرد؟ سهل انگار بودم؟ نه. هیچکدام.

غروب روز هشتم مهرماه بود 6 سال پیش اصلا نمیخواستم از احساسم حرفی بزنم. میخواستم بدون گفتن هیچ حرفی، از زندگی اش ناپدید شوم. طوری که انگار اصلا حامدی نبوده. اما دلم سوخت. برای خودم برای دل بی قرارم برای امیدی که تازه در دلم شکفته بود اذان مغرب بود. غروب. پاییز آخ چقدر دلتنگی و غربت در همین چند کلمه موج میزند! نماز را که شروع کردم، به کلمه الرحمن الرحیم که رسیدم، ناخوداگاه اشک هایم سرازیر شد تا آن لحظه هرگز خودم را آنگونه ندیده بودم نمیدانم اصلا آن سه رکعت را چگونه خواندم. چانه ام می لرزید و گونه هایم خیس از اشک شده بود شاید یکی از عاشقانه ترین نمازهای عمرم بود. استخاره کردم یک بار، دوبار، سه بار. خوب آمد! غزلیات حافظ را باز کردم دقیقا یادم نیست چه فالی آمد، اما این را می دانم که به انجام کارم بیشتر مطمئنم کرد.

میخواستم بگویم و بروم. اصلا به فکر جواب بله یا خیر نبودم. اگر جواب بله بود، که فرصت می یافتم کمی بیشتر به خودت فرصت دهم. اگر هم خیر، لااقل بعدها دیگر حسرت نمیخوردم که چرا نگفتم. این تصمیم، حتی الان هم در نظرم عقلانی و درست است. من چه میدانستم لیلای قصه من، به اندازه من جدی نیست؟ چه میدانستم او نیز مثل من، با تمام دار و ندارش به میدان نیامده؟ چه میدانستم او نیز مانند من اجباری درونی برای ماندن ندارد؟ او آزاد بود. دل در گرو اخم و لبخند کسی نبسته بود. باشم، نباشم چه فرقی میکرد؟ 

من عاشق بودم. در تمام آن مدت میخواستم بدانم همان قدر که من میخواهمش، او هم میخواهدم؟ ضد و نقیض بود. جمع اضداد بود. گاهی طوری حرف میزد که دلگرم میشدم. گاهی طوری رفتار میکرد که ناامید میشدم. میترسیدم کاری کنم که لیاقت داشتن این عشق از من سلب شود از هر فرصتی برای جبران نقص ها استفاده میکردم گاهی چنان خودم را پر عیب و نقص می دیدم که احساس شرم میکردم. دلم میخواست اصلا نباشم. با خودم میگفتم اگر من در نگاه او این چنین باشم، پس دیگر چه عشقی، چه کشکی؟ دوست داشتم ببینمش، کمی از من تعریف کند تا دوباره به خود امیدوار شوم. همه اینها از عشق بی حد بود و او شاید گمان میکرد تعادل روانی ندارم وقتی تعریف میکرد یا میدانستم چیزی در من دیده که به نظرش قیمتی است، دوست داشتم برایش ناز کنم تا بیشتر بشنوم، تا بیشتر دور و ورم باشد. برای همین همیشه دلتنگش بودم تکه ای از وجودم او را صدا میکرد که گویا همه وجودم باشد 

اما او در بند محبت من نبود نیازی به تعریف و دلگرمی من نداشت! دیر به دیر می آمد و آه از دلتنگی
گاهی چنان دلتنگش میشدم که از فرط ناچاری دست به دعا برمی داشتم خدا، شد مرهم زخم های دلتنگی ام کم کم دعا را برای خود برگزیدم و شد کار همیشه ام. دلتنگ که میشدم، وضو میگرفتم، دعا میکردم دعا میکردم دعا میکردم. آنقدر که دلم آرام شود کم بود پس به دلِ خلوتِ شبها پناه بردم شب شد مامن دلتنگی هایم. آغوشم حسرت در بر کشیدنش را داشت. هوس نبود قلب ناآرامم به یک مرهم نیاز داشت که آغوش او بود و چون نبود، بغض میشد و می نشست توی گلو. آآآه از بغض آآآه از دلتنگی.

آیا او می دانست؟ آیا او میداند؟ که چقدر دیوانه وار دوستش داشتم؟ که چقدر در این احساس صادقم؟ و آیا او اصلا مرا دوست داشت؟! . چه فرقی میکند؟ دلتنگ که باشی، دیگر فرقی نمیکند از تو خوشش بیاید یا نه چون تمام وجودت صدایش می زند اگر من دهان صورت و ظاهرم را ببندم و چیزی نگویم، قلبِ ناآرامم، احوالِ پریشانم، حواسِ پرتم مرا لو می دهند همه میفهمند که دل من اینجا نیست. در گوشه ای از همان تصاویر مبهم گیر کرده  ای کاش میشد دل خویش را ز گذشته پس گرفت

می دانی دلتنگی به مغز استخوان رسیده.؟

یه روزی اینا رو میخونی.. بهت قول میدم

گاهی آدم تمام می شود!

دلم برات تنگ شده، دیگه چطور بگم؟

دلتنگی ,اصلا ,میکردم ,دعا ,کم ,دوست ,چه میدانستم ,دعا میکردم ,آیا او ,او نیز ,تا بیشتر

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی